تبلیغات
آزاد - حکایت(سنگ وسکه)

حکایت(سنگ وسکه)

جمعه 23 مهر 1389 07:28 ب.ظ

نویسنده : نریمان ارشد


دوستان بهتر از گل > می دونم برا کسایی که اینترنت پر سرعت ندارن سخته ولی شرمنده به دلیل کمبود جا در صفحه اول این حکایت زیبا رو در ادامه مطالب ببینید .
در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل

مردم را ببیند خودش را در جایی مخٿی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تٿاوت از

كنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد

. حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط بر

نمی داشت . نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد.


بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار

داد. ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن

سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی می

تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد .


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 23 مهر 1389 08:51 ب.ظ